(پلمپ شرکت (واقعی
نفس نفس زنان از پله های شرکت بالا اومدم و به در شرکت رسیدم ، در فلزی شرکت باز بود و نشون میداد که مسئول دفتر گرامی دیر نیومده سر کارش. منم آروم کلید انداختم و در و باز کردم و وارد شدم.
- سلام آقای راحتی ! حالتون چطوره ؟
: سلام ، ممنونم شما چطورید ؟ چه خبر ؟
- پیش پای شما دو نفر از شهرداری منطقه سه اومده بودند و یک برگه اخطاری و آوردند و من گذاشتم روی میزتون
طبق معمول به طرف اتاقم رفتم ، کاغذ قرمز رنگ با آرم شهرداری مشهد بر روی میز کنفرانس کوچک اتاق خود نمایی میکرد .تو دلم گفتم سینا جان دخلت اومده .
کاغذ اخطاریه رو بر داشتم و رفتم روی صندلی مشکی رنگ پشت میزم نشستم ، کاغذ قرمز با یک کاغذ سفید رنگ بود که رویش منگنه شده بود .مسقیم رفتم سر وقت نامه قرمزه تا ببینم چه بلایی قراره نازل بشه.
مدیر عامل محترم مرکز فن آوری اطلاعات ایران
بدین وسیله از شما درخواست میگردد ظرف مدت سه روز به محل شهردای منطقه سه مشهد مراجعه و نسبت به وضعیت تجاری مکان کسب خود اقدام نمایید بدیهی است در غیر این صورت محل کسب پلمپ خواهد شد
با تشکر …
نامه رو خواندم ،و خندم گرفت ، یعنی غیر خنده تنها کار دیگری که میشد کرد ، پریدن و جهیدن به پایین به قصد خود کشی بود ! خوب من خنده رو انتخاب کردم و بی خیالی چون اینقدر بلا سرم اومده بود که دیگه کم کم خونسرد شده بودم و زیاد به نامه محل نگذاشتم شروع کردم به انجام کارای روزانم ، در حال سیخونک زدن به سرور هاستیگ و برسی گزارشهای سایتها ی رو سرور بودم که یک صدایی بهم میگفت سینا این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست پاشو برو ببین چه خبره . خلاصه پاشدم و عزمم و جزم کردم که همون روز بروم شهردای تا اگر قراره گردنم و بزنن همون روز بزنن .
خوشبختانه فاصله شهرداری تا دفتر کارم زیاد نبود و خیلی زود خودم و جلوی ساختمان سفید مرمری شهرداری منطقه سه دیدم . نامه رو به نگهبانی نشون دادم و اون آقا نگهبانه با کلاه آبی رنگش موقعیت یک اتاق و در همون طبقه همکف بهم نشون داد.
روی مرمر های سفید و شیک شهردای قدم بر میداشتم و با خودم می گفتم پول امثال من و گرفتند و این ساختمون شیک شهردای را ساختند دیگه ، به انتهای سالن رسیدم که سه تا اتاق قرار داشت . در یکی از اتاق ها زنان و مردان توی صف پشت سر هم به طور فوق نا منظم ایستاده بودند و صف از اتاق زده بود بیرون و صدای جیغ و دادشون همه جا را برداشته بود .اون یکی اتاق کاملا خالی بود و اتاق دیگری چند نفر دم درش ایستاده بودند . فکر کردم بهتره برم و از اون اتاق خلوته بپرسم که چه نوع خاکی را باید به سرم بریزم .
وارد اتاق شدم ، مرد درشت هیکلی پشت میز کوچکی خود نمایی میکرد و در حال بحث با یک خانم بود . خانومه هی میگفت: آقا تورو خدا مارا پلمپ نکنید با هزار قرض و قوله مهد کودک را راه انداختیم چند تا بچه گرفتیم کلی خرج تبلغ کردیم ولی اون آقا اصلا گوشش بدهکار نبود که نبود و میگفت تا سه روز دیگه باید تخلیه کنید یا پول تجاری محل را پرداخت کنید . خانمه هزار بار گفت من واقعا دستم خالیه و همش خرج شده ، اما … هیچ .
بعد از چند دقیقه خانمه با گریه از اتاق رفت بیرون و نوبت به سلاخی من رسید ، روی صندلی نشستم و نامه را به آقاهه دادم .
- آقاهه گفت : سند ملک به همراه تجاری محل و بده
جواب دادم : سند اینجاست و ملک هم مشاع است ، جواز کسب دارم ولی تجاری ندارم .
:- بدون اینکه جوابی بده ، به کامپیوتر قدیمی اش یکم سیخ زد و چند تا عدد رقم وارد کرد و گفت: اگر تجاری محل نداری ، ا باید چهار میلیون تومان برای یکسال تجاری موقت بدی یا اونجا رو پلمپ میکنیم .
اینقدر جدی این حرف و زد که ناخوداگاه به فکر اجاره وانت و تخلیه شرکت افتادم . عاجزانه بهش گفتم : آقا من جواز کسب تولیدی دارم و سندیکای کامپیوتر و وزارت بازرگانی از از من دفاع میکنه چ:- . گفت : خواهشن از سندیکا چیزی نگو که محل خود سندیکاتون رو هم ، هفته دیگه حکم پلمپش و داریم …
ادامه دارد
*این ماجرا را چند ماه پیش در این بلاگ نوشتم ولی چون مجال ادامه نوشتنش نبود پس تصمیم گرفتم مجدد از اول پاپلیش کنم و آن را ادامه دهم

سلام خیلی جالب بود … اخر پلمپ شدی؟ یا نه؟
داستانت واقعی هست یا از خودت در آوردی؟ به هر حال قشنگ بود فقط نگفتید کی این اتفاق افتاده
سلام سینا جون
این که چیزی نیست همین چند روز پیش همین شرکت محترم سابق شما در سایت مارو پلمپ کرد و همین کار خوشگل این شرکت مامانی باعث شد رتبه سایت من از ۳ به ۲ تبدیل بشه…
SALAM AGHA SINA , IN BALAEIE KE SARE HAMEH MIAD AZIZAM NEGRAN NABASH … MABDISHAM ZUDDDDDD BENVIS BEBINAM CHI SHOD
سلام سینا جان
این مطلب خیلی جالب و متفاوت بود… داری قشنگ پیشش میبری
منتظر قسمت دویمش هستم.
سلام
شما یک برادر به نام سعید دارید
[...] قست قبلی را اینجا بخونید [...]